تبلیغات
[ با چتر بسته وارد شوید]
 اشتباه نکنید...این یه قصه نیست ... >>هنوز هم یک انسانم ,
روی صندلی جلوی  تاکسی نشسته بودم...هوا به شدت بارونی بود...روی صندلی عقب فقط  آقایی سوار بود که تیپ و لهجه اش به روستایی ها نزدیک بود...با لهجه ی غریب شروع کرد به تعریف کردن یه خاطره از خودش برای راننده...
میگفت:
"چند روز پیش توی یه اداره  بودم..توی یکی از راهروهای اداره متوجه شدم که کلی اسکناس 5000 تومانی ریخته روی زمین! اون لحظه به جز من کسی اونجا نبود.شروع کردم به جمع کردن تک تکشون ...شاید 40 تایی بود یعنی میشد حدود 200000 تومن...همشو گذاشتم توی جیبم و کلی خوشحال شدم که مفت افتاده به چنگم! هنوز یه دقیقه نگذشته بود که دیدم یه خانومی با چشم گریون در حالیکه دست بچشو گرفته و بچه هم زار میزد اومدن اونجا درحالیکه خانومه بچش رو دعوا میکرد...پرسیدم: چی شده خواهر؟ اون خانوم تو همون حال داغونش گفت:بدبخت شدمآقا! پول وام گرفتم تا باهاش مشکلمو حل کنم، کیفمو دادم دست بچه حواسش نبوده از دستش ریخته! ما هم نفهمیدیم!حالا نمیدونم چیکار کنم به این پوله احتیاج داشتم نمیدونم از کجا بیارم...گفتم: خواهر چقدر بوده؟ گفت:200000 تومن.    یه لحظه وسوسه ی شیطون شدم که پولو بهش ندم ولی دلم براش سوخت. بهش گفتم: نترس پولت پیش منه و همش رو بهش دادم. اون خانوم کلی خوشحال شد و گفت: خدا از بزرگی کمت نکنه  و بعد از کلی تشکر و دعا گفت: هر چی خواستی بجاش از روش بردار، ولی من قبول نکردم..دیگه خودش رفت برام یه ساندویج و یه رانی خرید...."

حالا دیگه مسافر به مقصدش رسیده بود...کرایه ی راننده رو داد و گفت: من همینجا پیاده میشم  و پیاده شد و رفت...تاکسی به مسیرش ادامه داد و من به رقص برف پاک کن روی شیشه ی جلو خیره شده بودم...

نوشته شده توسط علی حسینی طلب در یکشنبه 22 اسفند 1389 و ساعت 02:24 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 24 اسفند 1389 ساعت 04:39 ق.ظ
 نوشته های پیشین
+ به بهانه ی بیست و چهارمین سالروز آغازم
+ روز مرد مبارک
+ سکوت
+ م مثل مادر
+ ناصر حجازی , همیشه زنده است
+ یک رباعی از خیام
+ روز فردوسی
+ خاکستری
+ تشابه عجیب تاریخی
+ persian gulf
+ زیبا هوای حوصله ابری است
+ شعری از سعدی
+ ???fair play
+ شکر ایزد فناوری داریم
+ یادداشتی از نلسون ماندلا

صفحات :