تبلیغات
[ با چتر بسته وارد شوید]
 خسرو گلسرخی ... >>شعر و ترانه , >>روزی،روزگاری ایران ,
خسرو گلسرخی



پدرومادرش از روشنفکران و آزادیخواهان گیلان بودند.پدربزرگش از یاران میرزا کوچک خان جنگلی بود و همسرش عاطفه گرگین نویسنده ،شاعر و پژوهشگر نام آشنای معاصر بود. خودش هم نویسنده و شاعر بود...
سی ساله بود اما چهره ای خسته و شکسته داشت؛انگار که با شکنجه و درد  دست و پنجه نرم کرده باشد .این سختیها با هرچه سختی از نوجوانی تا حالا کشیده بود جمع شده بود و از تمام او یک مرد ساخته بود... حالا باید پشت میز بیدادگاهی می ایستاد که او را به توطئه علیه شاه و خانوادش متهم کرده بود! و ایستاد...
محکم بود،انگار نه انگار که شکنجه پایش را سست کرده باشد. با سیبیلهای پرپشتش که  به لوطیهای آن زمان شبیهش کرده بود... صدایش را بلند کرد و دفاعیه خود را خواند دفاعی که بیشتر از کشور و ملتش بود تا از خودش! گفت که شکنجه شده و زیر شکنجه ی بازجویان خون ادرار کرده.در این لحظه از حضار دادگاه کسی با خشم فریاد زد: دروغه!(انگار صدای  یکی از وابستگان حکومتی بود که چشم خود را به روی حقیقت بسته بودند!)...
دوربینها به خسرو خیره بودند! گاه گاهی صدای چیک چیک دوربین عکاس با صدای او همراه بود! همه چیز مستقیما از تلوزیون پخش میشد...
اما بزرگترین صحنه ی او اینجا بود:
قاضی میگوید: به عنوان آخرین دفاع مطالبی رو که به نفع خودتون میدونید بفرمایید. و خسرو پاسخ داد: من به نفع خودم هیچی ندارم بگم،من فقط به نفع خلقم حرف میزنم و اگر این آزادی وجود نداره که حرف بزنم میتونم بشینم و مینشینم... و روی صندلی خود کنار کرامت دانشیان رفیق و همفکرش که او هم محکوم شده بود نشست...


چندی بعد خسرو گلسرخی به همراه کرامت دانشیان با رد طلب بخشش از شاه در سال 1352 با اجرای حکم تیرباران، اعدام شدند.


و چنین بود که سهراب سپهری در وصف خسرو چنین سرود:

کار ما نیست شناسایی راز  گل سرخ

کار ما شاید این است که در  افسون گل سرخ شناور باشیم




>> پیشنهاد میکنم با استفاده از لینک زیر کلیپ محاکمه ی این مرد آزاده رو مشاهده کنید:
http://noqte.com/upload/attachment/Khosro%20Golsorkhi.wmv


این هم معروفترین شعر زنده یاد گلسرخی:


"یک اگر با یک برابر بود"

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اینکه بیخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پایان
تساویهای جبری را نشان می‌داد
با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست
همیشه یک نفر باید بپاخیزد...
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود
آیا یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟
یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید؛

یک با یک برابر نیست.

 


هرگز فراموشش نخواهیم کرد...

نوشته شده توسط علی حسینی طلب در سه شنبه 19 بهمن 1389 و ساعت 09:55 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 5 فروردین 1390 ساعت 12:17 ق.ظ
 نوشته های پیشین
+ به بهانه ی بیست و چهارمین سالروز آغازم
+ روز مرد مبارک
+ سکوت
+ م مثل مادر
+ ناصر حجازی , همیشه زنده است
+ یک رباعی از خیام
+ روز فردوسی
+ خاکستری
+ تشابه عجیب تاریخی
+ persian gulf
+ زیبا هوای حوصله ابری است
+ شعری از سعدی
+ ???fair play
+ شکر ایزد فناوری داریم
+ یادداشتی از نلسون ماندلا

صفحات :