تبلیغات
[ با چتر بسته وارد شوید]
 ماجرای یک خیانت بزرگ ... >>جمعه ها تعطیل نیست ,
کچلی که به اندازه ی ایکیوسان باهوش نبود!!!
                                               

این موهای ما هم عجب حکایتی داره واسه خودش...اون وقتا توی دوران  درس و مدرسه بس که به زور ناظمها کله مبارک رو کچل میکردیم مدام جلوی آئینه خدا خدا میکردم که زودتر موها رشد کنند اما مگه رشد میکردن! ماه به ماه میلیمتری رشد میکرد! اما حالا که از دوران جاهلیت مدرسه فرسنگها فاصله گرفتم و توی آرایشگاه مدل موهامو به سبک دلخواهم در میارم همه چی برعکس شده؛هنوز پامو از آرایشگاه بیرون نذاشتم موهام دوباره بلند میشه انگار! حالا جلوی آئینه هی خدا خدا میکنم که رشدش کند بشه،آخه ورشکست شدیم بس که تند تند پول آرایشگر دادیم!!!
سال 1372 بود تازه رفته بودم کلاس اول ابتدایی؛ناظم بازی ناظمها از همون موقع شروع شد و دستور رسید که ای لشگر بیسواد به صف شده موهایتان را کوتاه کنید تا سربلند بمانید! ما هم همون روز بعد از مدرسه به اتفاق پدر رفتیم آرایشگاه.من که تا بحال پدیده ی شوم کچلی رو تجربه نکرده بودم نگران موهای نازنینم بودم که در شلالی زیاد نظیر نداشت! این بود که پدر قول داد  موهام زیاد کوتاه نشه و به آرایشگر سفارش خواهد کرد که یه مدل خوشگل روی موهام پیاده کنه.توی آرایشگاه پدر چیزی در گوش آرایشگر گفت،آرایشگر آئینه ی مقابل منو با پرده ای پوشوند و من اونقدر کوچیک بودم که نپرسیدم چرا این کار رو میکنه اصلا اونقدر ساده بودم که شک هم نکردم... ماشین اصلاح روشن شد و چند دقیقه بعد اصلاح تموم شد و از آرایشگاه بیرون زدیم. توی راه خونه بس که آقای پدر از کله ی من تعریف کرد حسابی مشتاق شدم که مدل جدید موهامو ببینم ...وقتی به خونه رسیدیم هنوز چند قدم بیشتر داخل نشده بودم که با هردوتا خواهرم روبرو شدم،تا چشمم به اونا افتاد با خوشحالی گفتم:نگاه کنید چقدر موهام خوب شده! خواهرهای بزرگم هم انگار که یهو جن دیده باشن چشماشون گرد شد و میخکوب شدن! یکیشون گفت: علی چقدر زشت شدی بدبخت!! ودومی هم با کلی اخ و اوخ  نظر اون یکی رو تائید کرد! مادرم هم به جمع ما اضافه شد و با دیدن من کلی پدرمو سرزنش کرد که این چه کاری بود به سرش درآوردی؟!! خوب یادمه من که حسابی جا خورده بودم سریع رفتم به طرف آئینه و مات ومبهوت به تصویر یه بچه ی کچل زشت توی آئینه خیره شدم و برای بیچارگیش کلی اشک ریختم!... از موهام هیچی نمونده بود، سرم مث کف دست برق میزد...




نوشته شده توسط علی حسینی طلب در جمعه 15 بهمن 1389 و ساعت 10:10 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 4 فروردین 1390 ساعت 07:47 ق.ظ
 نوشته های پیشین
+ به بهانه ی بیست و چهارمین سالروز آغازم
+ روز مرد مبارک
+ سکوت
+ م مثل مادر
+ ناصر حجازی , همیشه زنده است
+ یک رباعی از خیام
+ روز فردوسی
+ خاکستری
+ تشابه عجیب تاریخی
+ persian gulf
+ زیبا هوای حوصله ابری است
+ شعری از سعدی
+ ???fair play
+ شکر ایزد فناوری داریم
+ یادداشتی از نلسون ماندلا

صفحات :